End of The Beginning
-
تاریخ: 1405/5/21 ساعت: 7:40
*سیزده اردیبهشت بود. سیزده اردیبهشت که بود، دقیقاً هشت ماه مونده بود به روز امتحان بورد. بچه ها متوجه حال من شده بودن که جشن روز استاد رو به جای دوازدهم انداختن سیزدهم و مجبورم کردن که بیام دانشکده. اولین روزی که بدون چسب بینی رفتم دانشگاه.. از کجا یادمه؟ دکتر خالدی از دستش در رفت گفت عکس پروفایلت ر...
End of The Beginning
-
تاریخ: 1402/9/25 ساعت: 19:45
*سیزده اردیبهشت بود. سیزده اردیبهشت که بود، دقیقاً هشت ماه مونده بود به روز امتحان بورد. بچه ها متوجه حال من شده بودن که جشن روز استاد رو به جای دوازدهم انداختن سیزدهم و مجبورم کردن که بیام دانشکده. اولین روزی که بدون چسب بینی رفتم دانشگاه.. از کجا یادمه؟ دکتر خالدی از دستش در رفت گفت عکس پروفایلت ر...
بو که به پایان رسد.. راه بیابان من
-
تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 23:17
*بعد خوندن نصف فصل استوارت و نصف فصل داوسون و درست کردن زرشک پلو با مرغ های معروفم که هرچقدم تلاش می کنم، عمراً مزه ی غذای مامان رو نمیده، نشستم که یه فیلم خوب دانلود کنم و ببینم که نشد که نشد!صدای بارون منو برد یه جایی که تو نوزده دی ماه 1401، برم سمت باز کردن پنجره و نشسته روی لبه ی پنجره و دو تا ...
برای زن، زندگی، آزادی!
-
تاریخ: 1401/10/15 ساعت: 11:29
من در قلبممثل جعبهu200fای که از پُری درش بسته نمیu200fشودتمام جاهایی که بودهامتمام بندرهایی که به آنها رسیدهu200fامتمام منظرهu200fهایی که از پنجرهها و دریچهu200fهایا در پستوها در رویا.. دیدهام را .. جا دادهu200fامهمه چیز، به اندازهی همهu200f چیزو این بسیار کمتر است از آرزوهایم!فرناندو پسوآ Adblock t...
من صورت ماتی که به آیینه نیاید..
-
تاریخ: 1401/10/15 ساعت: 11:29
نشستم تو آلاچیق حیاط و از بین ۴ تا رنگ سبز و زرد و آبی و نارنجی، صندلی رنگ آبی رو انتخاب کردم و هدستم رو گذاشتم روی گوشم و چت کردم رو آهنگ "صدایم بزن" چارتار. یه جوری که انگار ده سال از بیست و دو سالگیام نگذشته و یه جوری که انگاز هزارساله شدم!منتظر نفیسه م.. میخواد سورپرایزم کنه مثلا و برام کیک و کا...
صدای خنده رو هیچکس، نمیشنوه از این خونه!
-
تاریخ: 1401/10/15 ساعت: 11:29
*همون دقیقه های اول بود، قبل از اینکه بیرانوند مصدوم بشه.. مامان نشسته رو مبل سمت چپ پذیرایی و من عز آلویز.. موقع دیدن فوتبال جلوی تلویزیون دراز کشیدم و پتومم کشیدم روی خودم.. متوجه می شم که حواس مامان به گوشیشه و سرم رو فقط چند درجه برمیگردونم سمت راست و بالشم خیس میشه از اشکایی که هرکاری می کنم نم...
نسیما
-
تاریخ: 1401/4/25 ساعت: 8:00
*- سلام.. من بیدار شدم. - ( در حالیکه داره خمیازه می کشه) سلام .. منم باید پاشم کارامو انجام بدم.- مگه خوابیدی؟ من که گفتم خسته ای بخواب امشب فردا صبح پاشو کاراتو انجام بده.- نمیشه خیلی کار دارم!! ( یه خمیازه ی دیگه!)- فکر کردم بیدار بودی تا الان .. گفتم بیام باهات حرف بزنم تا خوابت ببره!(اوایل نارا...
فقط دیوار دوری روبرومه ..
-
تاریخ: 1401/4/25 ساعت: 8:00
راه می افتیم که از باغ ارم بریم سمت حافظیه.. خیابون حافظ.. که بریم یکی از کافه های روبروی باغ جهان نما.. بلوتوث گوشیم رو روشن میکنم.. میرم تو سیو مسج های تلگرامم.. آهنگ "کنج خوش خیالی" بابک افرا رو که اولین بار تو قرنطینه ی اولین کرونایی که گرفتم، یعنی آبان 99 شنیده بودم، پلی میکنم.. می رسیم به چها...
نمانده در دلم دگر توانِ دوری..
-
تاریخ: 1401/4/25 ساعت: 8:00
تو کتاب میش، یا بقول آرش "میچ"، تو فصل ۲۸ ش میخونم که موقع قالب گیری نباید ایمپرشن کوپینگ ها رو با آکریل یا کامپوزیت بهم اسپلینت کرد.. از استادم تو دانشگاه میپرسم که نظرش چیه، پنجاه تا عکس OPG از چک فریم های بیمارای فول ماوس ش بهم نشون میده که بدون اسپلینت کردن قالب گرفتن و تمام فریم ها تطابق دارن و...
یک شب بیا منزل ما .. حل کن دو صد مشکل ما!
-
تاریخ: 1400/1/14 ساعت: 23:21
میگم ای دلبر خوشگل ما! شما که دستات بازه .. شما که یدت فوق ایدیهم هست .. شما که دلبری و در کفت، موم است سنگ خارا، شما که اذا قضا امراً کنی، یه کُن بگی، فیکون میشه.. شما که تمام معنای امّیدی .. شما که حلوای قندی، ماه بلندی، امیر بی گزندی .. شما که تکفام نوری .. سراسر مهری .. بیا با مورز این کینه داری...
که با ما نرگس او .. سر گران کرد!
-
تاریخ: 1400/1/14 ساعت: 23:21
مریض دنچر کاملم برام گل نرگس آورده .. دو تا دسته گل آورده .. میگه اگه استادت نیومد، دوتاش برای خودته .. میگم نه استاد درفشی اومدن .. حتماً تقدیم خودشون کنین.. خوشحال میشن .. چند دقیقه بعد استاد میان و با ذوق به دسته گلای نرگس نگاه میکنن .. من با ذوق
از تو تنها شدم .. چو ماهی از آب
-
تاریخ: 1400/1/14 ساعت: 23:21
آخرین روز ترم ۳ ( در واقع ۲ ) دانشگاه به بدترین حالت ممکن تموم میشد اگه ن.ن تو پاویون بیمارستان ۴۰ دقیقه وقت اضافه نداشت که بخواد باهام حرف بزنه و روز زن رو بهم تبریک بگه :) میدونم این ترم که هیچی.. این سال کلاً درس نخوندم.. و منی که آبان داشتم ن.ن ر
بیا که من به گریه هات یه رنگ تازه میزنم!
-
تاریخ: 1400/1/14 ساعت: 23:21
میپرسه که: " ناهید چت شده؟ چرا انقد بهونه میگیری؟" ذهنم درگیر قلبمه .. تمام علائمم رو پرسیده و ترسیده و از دوستای شیرازیش سراغ متخصص قلب خوب رو گرفته و گفته ممکنه چیز جدی باشه... اما واسه چند لحظه حواسم از قلبم پرت میشه .. به این فکر میکنم که چقد جا
لیلة الرغائب
-
تاریخ: 1400/1/14 ساعت: 23:21
من در قلبممثل جعبهu200fایکه از پُری درش بسته نمیu200fشودتمام جاهایی که بودهامتمام بندرهایی که به آنها رسیدهu200fامتمام منظرهu200fهایی که از پنجرهها و دریچهu200fهایا در پستوهادر رویا.. دیدهام را .. جا دادهu200fامهمه چیز، به اندازهی همهu200f چیزو این بسیار کمتر است از آرزوهایم!فرناندو پسوآ
سنگینی
-
تاریخ: 1400/1/14 ساعت: 23:21
تا میام اینجا بنویسم "حال ِ.." .. کیبورد گوشیم برای ادامه ش چندتا عبارت و واژه سجست میکنه: --- بابام --- پدرم خوب نیست --- مامانت چطوره؟ --- سامان چطوره؟ حال ِ سامان رو از سپهر میپرسم .. خودشم علائم کرونا نشون داده و از دیشب ناراحته که چرا هروقت زنگ
زلفت ..شکست ما را :)
-
تاریخ: 1400/1/14 ساعت: 23:21
پنج صفحه از فصل ۱۴ کتاب تیلور رو خوندم و در حالیکه هفت صفحه ی دیگه ش مونده و به لطف خواب زیاد ظهر، خوابم نمیبره .. کتاب و میبندم و میرم سراغ اینستاگرام مزخرفی که به اصرار شیما واسه یه هفته، اکتیوش کردم. به جز قهر چند ساعته ی دکتر محقق با من و تذکر
گل خاکستری
-
تاریخ: 1400/1/14 ساعت: 23:21
فک میکردم تمام آهنگ های ناصر عبدالهی رو قبل فوتش - فوت دردناکش- شنیده بودم که امین یهو تو کانالش یه آهنگ جدید ازش رو میکنه : گل خاکستری! انگار زنده شده و دوباره داره میخونه تا منو ببره تو سیزده چهارده سالگیم که زهرا با کلی منت اجازه میداد کاست هاشو ت
ولی تو نیستی و شعرم .. آسمونش ماه نداره..
-
تاریخ: 1400/1/14 ساعت: 23:21
- " با یاد عطر تو زنده ام .. تا باز برگردی به خونه" + خونه ی من همینجاست.. نه شیراز.. نه کالیفرنیا! - خونه ی تو اونجاییه که دلت اونجاست .. مشکل اینه .. وگرنه شیراز و کالیفرنیا و تهران فرقی ندارن که! + فرق دارن. - پس تهرانه. + اوهوم .. تهرانه .. تو یه
آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت..
-
تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 10:14
سرم را از دور باطلی که حرفهای دیگران می برندش دور نگاه داشته ام. سکوت کماکان پیروز میدان است. پیراهنی کنفی دور تنم بافته شده. خودم را در سایه ام جا داده ام و اجازه میدهم که آفتاب از خالی درونم عبور کن
نه دین داری.. نه آیین داری ای چرخ!
-
تاریخ: 1398/11/14 ساعت: 21:35
تخمه میخورد و شلیک می کرد.. کور میزد! کور..