داستان یک آدم با داستانی جدا از تمامی داستان ها!
-
تاریخ: 1398/11/14 ساعت: 21:35
سلاما على من حاربوا اليل و عند الصباح بالاكفان قد عادوا سلام بر كساني كه شب را مي جنگند و صبح هنگام، با كفن بازميگردند... #شهید_سردار_سلیمانی
همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت
-
تاریخ: 1398/11/14 ساعت: 21:35
دو تا کانالی که طی این هفته مدام خبرهای انتقام سخت! و سقوط هواپیما و پرت شدن اتوبوس ته دره رو گزارش میکردن رو پاک میکنم.. سوهان ناخنم رو برمیدارم و یه نظم و ترتیبی به ناخن هام میدم.. بعدشم کوله و کتو
من هنوزم خواب می بینم..
-
تاریخ: 1398/11/14 ساعت: 21:35
میگه که من ِ دیوانه چو زلف تو رها می کردم.. هیچ لایق ترم از حلقه ی زنجیر نبود!میگم بابا بی خیال.. تموم شده.. اگه نگران منی.. من حالم خوبه.. خیلی وقته حالم خوبه.. از اون روزی که یاد گرفتم به خدا اعتماد
سین های دوست داشتنی
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:14
لذت روشن کردن لپ تاپ و کلیک روی آیکون پخش موزیک وبلاگم و نوشتن کجا و نصفه شب با گوشی تن تن اراجیف ذهنمو تایپ کردن کجا؟ ( ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا؟!) پرده ی اتاق رو میکشم تا تاریک شه یکم و نور
تسلیت
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:14
مهندس حسین گفت دوست ها گاهی باید برای هم بنویسن.. من امشب برای مهندس حسین می نویسم.پونزده تیرماه پارسال بود که پدرم سکته کردن.. میدونین، من چهارده تیر امتحان داشتم.. فردای روز اون امتحان لعنتی من خوا
سالن انتظار
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:14
نشستم تو سالن انتظار, کلینیک و منتظرم بیمارم بیاد تا روکشش رو تحویل بدم.. چشمو میبندم و به این فکر میکنم که چقدر خوبه که از کل کارای دندونپزشکی فقط همین یه کار رو انجام بدم.. یا نه.. چقدر خوبه که هیچ
تو را به یاد می آورم
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:14
کاش کابوسی ببینم کاش!که رویای شبانهتحمل بیداری را دشوار می کند.سنگی فروپاشیده ام منبه عقوبت بردباریدر مسیر رودخانه، گرفتار.زندانی سربه راهیکه زنجیر راچون خلخالی دوست می دارد.تو را به یاد می آورمبا عطر زنانی که از عروسی برمی گردندبا دسته های شادمان کارگرانکه شکیبایی حزن انگیزی دارند.تو را به یاد می آ...
Life after life
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:14
شبیه رقص یک نفره ست.. زندگی و حال و روز این روزام... شبیه رقص یک نفره ست. گوشیم ریست شده و موسیقی ندارم. یه سری آهنگ از کانال shahinmung داره به ترتیب دانلود میشه و بعد پخش میشه. این رقص رو با همین آه
یه قدم تجربه کن، بی من این آینده رو
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:14
- زنگ زدم بگم نگرانتم.- برای من؟ چرا؟- آخه اگه تهران نباشی.. اگه بری یه شهر دیگه.. - مگه تو رفتی یه قاره ی دیگه من نگرانت شدم؟- من هنوز نرفته تو سفارت دوست پیدا کردم.. تو اخلاقات خاصه ناهید.. اذیت می
راهی نمانده باید از اینجا سفر کنم
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:14
ساعت ۶:۳۰ دقیقه بود که متوجه شدم بیمارم کنسل کرده و من بخاطر کورس سوم سرماخوردگیم، نیم ساعت زودتر راهی خونه شدم.. گوشیم که خاموش بود رو از شارژ کشیدم و خدافظی کردم و رفتم بیرون. یهو دیدم چندتا تماس از
تعادل نش
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:14
صبر می کنم لامپا خاموش شه.. بابا خوابش ببره تا بعد برم پیش مامانم که جلوی تلویزیون پای شبکه مستند خوابش برده.. کنارش آروم دراز می کشم.. یهو از خواب می پره و با تعجب می پرسه: " مامان چی شده؟" می خندم و
تو آخرین کلامی که تا ترانه بردم..
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:14
( تو این مدت همش به این فکر می کردم که وسط بحران شهر تازه و دانشگاه تازه و آدم های تازه و کتابهای تازه.. چه اتفاقی می تونه باعث شه که دستم به وبلاگ نوشتن بره، فکر نمی کردم حالا حالاها حرفی واسه گفتن د
سخت روزی.. بوالعجب کاری.. پریشان عالمی!
-
تاریخ: 1398/3/29 ساعت: 9:44
حدود ۸ شبه که از اون شب آخر و از اون سه تا مسج لعنتی میگذره.. یه بیلدآپ آمالگام ۷ بالا داشتم.. بعد یه اندوی سخت.. ویزیت اطفالم رو انجام دادم و چشمم یهو خورد به گوشیم.. میدونستم که حرکتی که زدم بی جو
ای از همه من های من.. بهتر.. من ِ تو
-
تاریخ: 1398/3/29 ساعت: 9:44
- کاش همیشه همه چی مثل اسفند بود..+ خب اگه فروردین باشه که خیلی بهتره..- نه .. همیشه همه چی مثل فروردین نمیشه.. اما تو هوایی که سوز سرما صورتتو زخم میکنه.. فکر اینکه فقط چند روز مونده به بهار.. همه چ
Can I talk to you just right now?
-
تاریخ: 1398/3/29 ساعت: 9:44
رفتن یه عزیزِ خیلی عزیز از ایران.. فقط اونجاش که یکی هست که تو اوج بی خوابی نصفه شبونه ت جواب تلفنت رو بده :) + مژده هنوز بهترینه...
شبانه
-
تاریخ: 1398/3/29 ساعت: 9:44
عشق چو لشکر کشیدعالم جان را گرفتحال من از عشق پرساز من مضطر مپرس..
من حادثه بر دوشم.. من عشق نمیدانم!
-
تاریخ: 1398/3/29 ساعت: 9:44
* سلام :) ** نیومدم که فقط سال نو رو تبریک بگم .. ان شاء الله که مبارک باشه سالتون.. راجع به امسال صحبت دیگه ای ندارم چون گویا جوجه ها رو آخر پاییز می شمارن..+ امیدوارم که آخر شاهنامه ی امسال هم خوش
پدر یعنی برند یک قبیله
-
تاریخ: 1398/3/29 ساعت: 9:44
جای مُهرِ روی پیشونیشو میبوسم.. حواسش نیست.. تا میبوسمش یهو نگام میکنه میگه دستت درد نکنه.. بهش میگم دست شما درد نکنه. میگه چرا؟ میگم آخه اگه شما نبودی، منم نبودم. میگه تو سال چندمی؟ لیسانستو گرفتی
هفتاد و دو
-
تاریخ: 1397/12/5 ساعت: 2:59
یه پیام خوشگل محرم امسال واسه من اینه که ... فرق بین لشکر اباعبدالله و یزید یه چیزه.. اینور هفتاد و دو نفر بودن که محکم پای همه ی چیزی که فکر می کردن درست بوده ایستادن.. پای اصولشون.. یه جوری که وقت
28
-
تاریخ: 1397/12/5 ساعت: 2:59
بی هدف قدم از قدم برنداشتن.. میتونه مهمترین هدف زندگی باشه.